تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( محمد رضا آغاسی)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بادهاي هرزه در دشت و دمن پيچيده اند

خار و خس خود را به دامان چمن پيچيده اند

خواستم دروازه باغ ِ فدک را وا کند

ديدم اما باغبان را با رَسَن پيچيده اند

عندليبان ناله در کنج قفس سر مي دهند

باغ را درزوزه زاغ و زغن پيچيده اند

غنچه مردانگي نشکفته مي ماند، مگر

کسوت تهمينه را بر تهمتن پيچيده اند

آسمان آبي شد از اظهار رحمت، از چه رو

طوطيان، پرواز خود را در سخن پيچيده اند

شهريارا چارده منزل عقوبت ديده ام

چشم ما را بر در بيت الحزن پيچيده اند

شيشه جان مرا الماسها درهم شکست

نعره مستانه ام را در کفن پيچيده اند

تير، تابوت مرا فردا مشبک مي کند

نسخه مرگ مرا همچون حسن پيچيده اند

«زهر» ميداني که با پرورده زهرا چه کرد؟

لاله را در برگ سبز نسترن پيچيده اند

آهِ نِي داني چرا در نينوا گل مي کند؟

بوريا بر نعش هفتاد و دوتن پيچيده اند


محمد رضا آغاسی

برچسب ها : ,

موضوع : بادهای هرزه, | بازديد : 419

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محرم ماه الفت با جنون است

چراغ کوچه هايش بوي خون است

محرم حرمت خون است و خنجر

تلاطم مي کند حنجربه حنجر

دل من فدای دو دست اباالفضل

به قربان چشمان مست اباالفضل

ربود از همه ساقیان گوی سبقت

به چوگان دل ناز شست اباالفضل

غم ِ زهرا مرا سوز درون داد

دم ِ حيدر به من شور جنون داد

حسين آمد به زخم دل نمک ريخت

مرا با شور عاشورا در آميخت

مرا سودای زینب در به در کرد

نصیبم جرعه ای خون جگر کرد

ز فرط تشنگي بي تاب گشتم

عطش ديدم ز خجلت آب گشتم

چه ها گويم ز مَشک تيرخورده

ز دست ساقي شمشير خورده

به خاک افتاد مشک از دست ساقي

دو عالم پر شد از بوي اقاقي

مشامم پر شد از داغ شهیدان

که می گردم بیابان در بیابان

 

 

محمد رضا آغاسی

برچسب ها : ,

موضوع : محرم, | بازديد : 604

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

آمد گه شادماني اي مردم

آن وعده آسماني اي مردم

اي زنده دلان ظهور نزديك است

هنگام ظهور نور نزديك است

آن ماه به چاه رفته باز آيد

قائم به اقامه نماز آيد

او كيست همان كه عدل ميزان است

كوبنده كل دين ستيزان است

او كيست همانكه سخت مي تازد

تاكفر نفاق را براندازد

اي امت سر فراز مرگ آگاه

خون خواه حسين ميرسد از راه

مهدي نظري به ما عنايت كن

مارا به صراط خود هدايت كن

 ای مرهم زخم بال جانبازان

در هم شکننده زبان بازان

 از ذکر لب تو کام میگیرم

با یاد تو التیام می گیرم

 مهدی اگر از منتظرانت بودیم

 چون دیده نرگس نگرانت بودیم

 با این همه رو سیاهی و سنگ دلی

 ای کاش که از همسفرانت بودیم

 کو سیصد و سیزده جوانمرد

 تا مهدی منتظر در آید

کو دیده منتظر که مهدی

 از چهره نقاب بر گشاید

 رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

 چونان نماند و چنین نیزهم نخواهد ماند

بیا سپیده صادق , بیا حضور سحر

که می چکد زغمت از دو دیده خون جگر

 از آن شبی که شرار تو غمگسار من است

 سپند سوخته دل نام مستعار من است

 بیا که می شود از چشمت استعاره گرفت

 ز آسمان نگاهت گل ستاره گرفت

 بیا بیا که عقابان قفس گرفتارند

 تمام آینه ها داغدار زنگارند

 بیا که جهان بی تو عصه تنفس نیست

 مجال دیدن آفاق و سیر انفس نیست

حضور آب ز کام تو وام می گیرد

 لب عطش ز لبت التیام می گیرد

هجوم عطر بهار از کف تو می جوشد

 بیا که باغ به دست تو سبز می پوشد

 

 

(محمد رضا آغاسی 

برچسب ها : ,

موضوع : زنده دلان, | بازديد : 459

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

غدير اي باده گردان ولايت

رسولان اللهي مبتلايت

ندا آمد ز محراب سماوات

به گوش گوشه گيران خرابات

رسولي كز غدير خم ننوشد

رداي سبز بعثت را نپوشد

تمام انبيا ساغر گرفتند

شراب از ساقي كوثر گرفتند

علي ساقي رندان بلاكش

بده جامي كه ميسوزم در آتش

مرا آينه صدق و صفا كن

تجلي گاه نور مصطفي كن

هميشه مادر ياد علي بود

كنيز عشق اولاد علي بود

 

محمد رضا آغاسی

برچسب ها : ,

موضوع : غدیر, | بازديد : 707

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

به آواي خروسان سحر خيز

سحر سر ميزند از خواب برخيز

به آب ديده دل را شستشو كن

پس آنگه جانب معشوق رو كن

مساجد خانه نور سرورند

تجلي گاه آيات حضورند

زجا برخيز هنگام حضور است

اگر موسي شوي هر گوشه توراست

مسلمان بي نمازي ناسپاسيست

نماز اول قدم در خود شناسيست

تو بنگر گاه قر آن مبين را

مروري كن صفات مومنين را

نماز آرام جان مومنين است

ستون آسمان پيماي دين است

خوشا آنان كه داعم در نمازند

تمام عمر قائم برنمازند

 

محمد رضا آغاسی

برچسب ها : ,

موضوع : نماز, | بازديد : 632

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خبر آمد خبری در راه است

 

سر خوش آن دل که از آن آگاه است

 

شاید این جمعه بیاید شاید

 

پرده از چهره گشاید شاید

 

دست افشان پایکوبان میروم

 

بر در سلطان خوبان میروم

 

میروم بار دگر مستم کند

 

بی سر و بی پا و بی دستم کند

 

میروم کز خویشتن بیرون شوم

 

در پی لیلا رخی مجنون شوم

 

هر که نشناسد امام خویش را

 

بر که بسپارد زمام خویش را

 

دست ساقی چون سر خم را گشود

 

جز محمد هیچ کس آنجا نبود

 

جام آن آیینه را سیراب کرد

 

وز جمالش خویش را بیتاب کرد

 

موج زلف مصطفی را تاب داد

 

ذوالفقار غیرتش را آب داد

 

در پی احمد علی آمد پدید

 

در کف او بود میزان و حدید

 

بوالعجب بین روح حق را در دو جسم

 

هر دو یک معنی ولی کن در دو اسم

 

در حقیقت هر دو یک آیینه اند

 

یک زبان و یک دل و یک سینه اند

 

یک نظر بر پرده نقاش کن

 

تاب گیسوی قلم را فاش کن

 

آفرین گو پنجه معمار را

 

تا نماید بر تو این اسرار را

 

فاش میگوید به ما لوح و قلم

 

از وجود چهارده بی بیش و کم

 

چهارده گیسوی در هم ریخته

 

چهارده ..... فلک آویخته

 

چهارده ماه فلک پرواز کن

 

چهارده خورشید هستی ساز کن

 

 

 

 

 

محمد رضا آغاسی 

برچسب ها : ,

موضوع : خبر آمد , | بازديد : 514

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

ما را نظری به غیر الله مباد

بر درگه عشق غیر از این راه مباد

هر چند که دست ما به جز آه مباد

از دامن اهلبیت کوتاه مباد

امروز بشارتی عظیمم دادند

راهی به صراط مستقیمم دادند

وقتی که موذن به نمازم می خواند

سجاده ای از جنس نسیمم دادند

زان روز که تو اهل نمازم کردی

در وادی سجده سرفرازم کردی

تا بر قدمت روی نیاز آوردم

از منت خلق بی نیازم کردی

یک قوم پر از سوز و گدازت خواندند

قومی ز نیاز بی نیازت خواندند

قوم دگری بریده از راه حجاز

ای روح نماز , بی نمازت خواندند

 

محمد رضا آغاسی

برچسب ها : ,

موضوع : روح نماز, | بازديد : 569

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 بسم الله الرحمن الرحیم

ساقی امشب باده از بالا بریز     باده از خم خانه مولا بریز

باده ای بی رنگ و آتش گون بده     زان که دوشم داده ای افزون بده

ای انیس خلوت شبهای من     می چکد نام تو از لب های من

محو کن در باده ات جام مرا     کربلایی کن سرانجام مرا

یا علی درویش و صوفی نیستم     راست می گویم که کوفی نیستم

نیک می دانم که جز دندان تو     هیچ دندان لب نزد بر نان جو

یا علی لعل عقیقی جز تو نیست     هیچ درویشی حکیمی جز تو نیست

لنگ لنگان طریقت را ببین     مردم دور از حقیقت را ببین

مست مینای ولایت نیستند     سرخوش از شهد ولایت نیستند

خیل درویشان دکان آراستند     کام خود را تحت نامت خواستند

خلق را در اشتباه انداختند     یوسف ما را به چاه انداختند

کیستند اینان رفیق نیمه راه     وقت جان بازی به کنج خانقاه

فصل جنگ آمد تما شا گر شدند     صلح آمد لاله ی پرپر شدند

دل به کشکول و تبر زین بسته اند     بهر قتلت تیغ زرین بسته اند

موج ها از بس تلاطم کرده اند     راه اقیانوس را گم کرده اند

موجها را می شناسی مو به مو     شرحی از زلف پریشانت بگو

بازکن دیباچه توحید را     تا بجوید ذره ای خورشید را

یا علی بار دگر اعجاز کن     مشتهای کوفیان را باز کن

باز کن چشمان نازآلوده را     بنگر این چشم نیاز آلوده را

باز گو شعب ابی طالب کجاست     آن بیابان عطش غالب کجاست

تا ز جور پیروان بوالحکم     سنگ طاقت زا ببندم بر شکم

تشنگی در ساغرم لب ریز شد     زخم تنهایی فساد انگیز شد

آتشی افکند بر جان و تنم     کین چنین بر آب و آتش می زنم

تاول ناسور را مرحم کجاست     مرحم زخم بنی آدم کجاست

مرحم ما جز تولای تو نیست     یوسفی اما زلیخای تو کیست

شاهد اقبال در آغوش کیست     کیسه نان و رطب بر دوش کیست

کیست آن کس کز علی یادی کند     بر یتیمان من امدادی کند

دست گیرد کودکان شهر را     گرم سازد خانه های سرد را

ای جوان مردان جوان مردی چه شد     شیوه رندی و شب گردی چه شد

شیعگی تنها نماز و روزه نیست     آب تنها در میان کوزه نیست

کوزه را پر کن ز آب معرفت     تا در او جوشد شراب معرفت

حرف حق را ازمحقق گوش کن     وز لب قرآن ناطق گوش کن

گوش کن آواز راز شاه را     صوت اوصیکم به تقو الله را

بعد از او بشنو و از نو امرکم     تا شوی آگاه بر اسرار خم

خم تو را سر شار مستی می کند     بی نیاز از هر چه هستی می کند

هر چه هستی جان مولا مرد باش     گر قلندر نیستی شب گرد باش

سیر کن در کوچه های بی کسی     دور کن از بی کسان دل واپسی

ای خروس بی محل آواز کن     چشم خود بر بند و بالی باز کن

شد زمین لبریز مسکین و یتیم     ما گرفتار کدامین هیئتیم

با یتیمان چاره لا تقحر بود     پاسخ سائل و لا تنهر بود

دست بردار از تکبر و ز خطا     شیعه یعنی جود و انفاق و عطا

باده ی مما رزقناهم بنوش     ینفقون بنیوش و در انفاق کوش

 هم بنوشان زین سبو            لم تناول بر حتا تم حقولهم بنوش و

یا علی امروز تنها مانده ایم     در هجوم اهرمن ها مانده ایم

یا علی شام غریبان را ببین     مردم سر در گریبان را ببین

گردش گردونه را بر هم بزن     زخم های کهنه را مر حم بزن

مشک ها در راه سنگین می روند     اشک ها از دیده رنگین می روند

مشکها ی خسته را بر دوش گیر     ا شکها را گرم در آغوش گیر

حیدرا یک جلوه محتاج توام     دار بر پا کن که حلاج توام

جلوه ای کن تا که موسایی کنم     یا به رقص آیم مسیحایی کنم

یک دوگام از خویشتن بیرون زنم     گام دیگر بر سر گردون زنم

گام بردارم ولی با یاد تو     سر نهم بر دامن اولاد تو

شیعه یعنی شرح منظوم طلب     از حجاز و کوفه تا شام وطلب

شیعه یعنی یک بیابان بی کسی     غربت صد ساله بی دلواپسی

شیعه یعنی صد بیابان جستجو     شیعه یعنی هجرت از من تا به او

شیعه یعنی دست بیعت با غدیر     بارش ابر کرامت بر کویر

شیعه یعنی عدل و احسان و وقار     شیعه یعنی انحنای ذوالفقار

از عدالت گر تو می خواهی دلیل     یاد کن از آتش و دست عقیل

جان مولا حرف حق را گوش کن     شمع بیت المال را خاموش کن

این تجمل ها که بر خوان شماست     زنگ مرگ و قاتل جان شماست

می سزد کز خشم حق پروا کنیم     در مسیر چشم حق پروا کنیم

این دو روز عمر مولایی شویم     مرغ اما مرغ دریایی شویم

مرغ دریای به دریا می رود     موج بر خیزد به بالا می رود

آسمان را نور باران می کند     خاک را غرق بهاران می کند

لیک مرغ خانگی در خانه است     روز و شب در بند مشتی دانه است

تا به کی در بند آب و دانه اید     غافل از قصاب صاحب خانه اید

شیعه یعنی وعده ای با نان جو     کشت صد آیینه تا فصل درو

شیعه یعنی قسمت یک کاسه شیر      بین نان خشک خود با یک اسیر

چیست حاصل زین همه سیر و سلوک     تاب و تاول چهره و چین وچروک

سالها صورت ز صورت با ختیم     تا ز صورت ها کدورت یافتیم

یک نظر بر قامتی رعنا نبود     یک رسوخ از لفظ بر معنا نبود

گر چه قرآن را مرتب خوانده ایم     از قلم نقش مرکب خوانده ایم

سوره ها خواندیم بی وقف و سکون     کس نشد واقف به سر یسرون

سر حق مستور مانده در کتاب     عالمان علم صورت در حجاب

ای برادر عالمان بی عمل     همچو زنبورند لاکن بی عسل

علمها مصروف هیچ و پوچ شد     جان من برخیز وقت کوچ شد

از نفوذ نفس خود امداد گیر     سیر معنا را ز مجنون یاد گیر

ای خوش آن جهلی که لیلایی شویم     هر نفس لا گوی الایی شویم

تا به کی در لفظ مانی همچو من     سیر معنا کن چو هفتاد و دو تن

همچو یحیا گر نهی سر در طبس     می شود عریان به چشمت سر حق

شیعه یعنی عشق بازی با خدا     یک نیستان تک نوازی با خدا

شیعه یعنی هفت خطی در جنون     شیعه طوفان می کند در کا کنون

شیعه یعنی تندر آتش فروز     شیعه یعنی زاهد شب شیر روز

شیعه یعنی شیر یعنی شیرمرد     شیعه یعنی تیغ عریان در نبرد

شیعه یعنی تیغ تیغ مو شکاف     شیعه یعنی ذوالفقار بی غلاف

شیعه یعنی سابققون السابقون     شیعه یعنی یک تپش عصیان و خون

شیعه باید آب ها را گل کند     خط سوم را به خون کامل کند

خط سوم خط سرخ اولیاست     کربلا بارز ترین منظور ماست

شیعه یعنی بازتاب آسمان     بر سر نی جلوه رنگین کمان

از لب نی بشنوم صوت تو را     صوت انی لا اری الموت تو را

یا حسین ، پرچم زلفت رها در باد شد     واز شمیمش کربلا ایجاد شد

آنچه شرح حال خویشان تو بود     تاب گیسوی پریشان تو بود

می سزد نی نکته پردازی کند     در نیستان آتش اندازی کند

صبر کن نی از نفس افتاده است     ناله بر دوش جرس افتاده است

کاروان بی میر و بی پشت و پناه     در غل و زنجیر می افتد به راه

می رود منزل به منزل در کویر     تا بگوید سر بیعت با غدیر

شیعه یعنی امتزاج نار و نور     شیعه یعنی رأس خونین در تنور

شیعه یعنی هفت وادی اظطراب     شیعه یعنی تشنگی در شط آب

شیعه یعنی دعبل چشم انتظار     می کشد بر دوش خود چهل سال دار

شیعه باید همچو اشعار کمیل     سر نهد برخاک پای اهل بیت

یا پرستش وار در پیش هشام     ترک جان گوید به تصدیق امام

مادر موسی که خود اهل ولاست     جرعه نوش از باده جام بلاست

در تب پژواک بانگ الرحیل     می نهد فرزند بر دامان نیل

نیل هم خود شیعه ی مولای ماست     اکبر اوییم و او لیلای ماست

شیعه یعنی تیغ بیرون از نیام     این سخن کوتاه کردم والسلام

 

 

محمد رضا آغاسی

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : مثنوی بلند شیعه, | بازديد : 638

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

هر روز به روز پیش می پیچم

چون پیله به گرد خویش می پیچم

در دایره بی عبور میگردم

افسوس که بی حضور میگردم

تا مرگ چگونه گام بردارم

یا سر به کدام شانه بگذارم

هرگز نرسد به دامنت آهم

آهم یعنی که دست کوتاهم

ماییم بهانه ی می و مستی

اسرار درون هسته ی هستی

سریم و هزار پرده تو در تو

صد وادیه طی نکرده رویارو

بر شاخه ی تاک آب میگردیم

یک چله به خم شراب میگردیم

در خمره شراب خانگی داریم

خضریم که جاودانگی داریم

ما چله به چله ی کمان بستیم

تیریم که خود به خود زخود جستیم

صبحیم که در افق نمایانیم

آغاز هزار خط پایانیم

در سرخترین دقایق افتادیم

داغیم که بر شقایق افتادیم

بر دوش هزار زخم این جاده

پیشانی ما به راه افتاده

هر چند که نقش بسته ی خاکیم

لولاک لما خلقت الافلاکیم

هر چند چو قطره بی سر و پاییم

ما قطره ی متصل به دریاییم

هر آینه در مقابل دریا

رودیم روانه تا دل دریا

 

محمد رضا آغاسی

برچسب ها : ,

موضوع : پیله خویش, | بازديد : 597

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

میرسد از راه مردی از دیار آشنایی

بر زبانش مهربانی در نگاهش روشنایی

روشنایی می دهد خورشید را برق نگاهش

می گزارد آسمان هر روز پیشانی به راهش

می رسد مهدی به دستش تیغ سرخ اقتدار

لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار

 

 محمد رضا آغاسی

برچسب ها : ,

موضوع : میرسد از راه, | بازديد : 533