تبلیغات اینترنتیclose
منو نيمه شبهاي از جنس نور (محمد رضا آغاسی)
پیچک ( محمد رضا آغاسی)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

منو نيمه شبهاي از جنس نور

شرابي زميناي سبز حضور

منو ساقي و ساغري دلپذير

شرابي پر از ذكر غم غدير

شرابي كه بوي علي ميدهد

مرا خلق و خوي علي ميدهد

مرا در گلستان دين مي برد

به گلزار عشق و يقين مي برد

به هر شهر و دياري پا نهادم

به ذكر نام ساقي لب گشادم

كه ذكر نام ساقي عين مستيست

مي وحدت مي ساقي پرستيست

مرا رسواي عالم كرد ساقي

سرا پا شور حالم كرد ساقي

بشارت باد بر رندان سر مست

چنان مستم كه ساقي گيردم دست

شبي از قيد نام ونان گذشتم

وصيتنامه اي با خون نوشتم

نوشتم فقر ارث مادرم بود

كه همچون سايه او بر سرم بود

موحد را لباس فقر زيبد

نه آن دلقي كه مردم را فريبد

لباس فقر كشكول و ردا نيست

تجمل كار مردان خدا نيست

به جان عارفان رند آگاه

نباشد باده جز فقر الي الله

بلوغ خوش نويسي حق نويسيست

مقيد خواني و مطلق نويسيست

خوشا آنان كه از او مينويسند

زخط و خال و ابرو مينويسند

الفبا ريزه خوار مكتب اوست

تمام نقطه ها خال لب اوست

قلم تا وحي را بال و پر آمد

نماز كاتبان سنگين تر آمد

خوش آن كاتب كه در هفتاد منزل

مركب ساخت از خاكستر دل

مركب گر چه در صورت سياهيست

قلم كوبنده جهل و تباهيست

قسم بر آيه هاي سوره تين

منم سرحلقه در دار المجانين

مجانين گرد من پروانه گردند

كه شايد همچو من ديوانه گردند

من آن شمعم كه در مستي بسوزم

بسوزم تا جهاني بر فروزم

من آن شمعم كه خاموشي ندارم

كه سر بر پاي مولا ميگذارم

من آن مستم كه جز مستي ندانم

به جز مستي در اين هستي ندانم

به مستي قبض وبستي در ميان نيست

كه مستان را غم سود وزيان نيست

مرا دست وزبان در رهن ساقيست

كه آن ساقي نظر باز است وباقيست

خوش آن ساقي كه لطفش بي دريغ است

اگر چه ساغرش همسنگ تيغ است

گلوي ساغرش نوش آفرين است

سبوي باورش هوش آفرين است

منم آن رند مست لاابالي

به هرجامش شوم حالي به حالي

گهي دردم گهي درمان دردم

ولي با خوش دائم در نبردم

به عزم نفس خود شمشير بستم

به يك ضربت دل خود را شكستم

من آن آواره تهمت نصيبم

كه حتي در خيال خود غريبم

خروس عرشم اي اهل خرابات

نمي بافم قباي شك وتامات

از آن رو در دوعالم نيك بختم

كه بي دلق و ردا و پوست سختم

به دوشم خرقه كشكول عيب است

كه كشكولم پر از اخبار غيب است

به نامحرم نشايد راز گفتن

زطرززخمه ها با ساز گفتن

نشايد پا نهادن در گليمم

پر جبريل سوزد در حريمم

نمي دانم چه دارم در سر امشب

زدم ديگر به سيم آخر امشب

ز آهم صد هزاران ناله خيزد

بيابان در بيابان لاله خيزد

زموج ناله ام ارش الهي

شود در بحر حيرت همچو ماهي

اگر آهي كشم طوفان برآيد

امان از آتشي كز جان برآيد

بسوزاند زمين و آسمان ر

نگه دارد تكا پوي جهان را

منيت را اگر از خود براني

ببيني آنكه گويد لنتراني

به دنبالش چهل منزل دويدم

زخود بي خود به پاي دل دويدم

كه سالك گر چهل منزل نبيند

حقيقت را به چشم دل نبيند

وصالش هيچ دور از دست رس نيست

نيازي به بيابان جرس نيست

زبانت را به ذكرش منحصر كن

به جاي خويش او را منتشر كن

كه هر نفسي كه حق را بنده گردد

صفات الله در او زنده گردد

بيا اي نفس . حق را بندگي كن

زنورش تا قيامت زندگي كن

ريازت خانه اش نهي تبراست

ضيامت خانه اش امر تولاست

اگر مرد رهي پيش آي زين راه

جسارت كن بگو اني الي الله

منو امرو توو گوش و شنيدن

تماشا خانه اسرار ديدن

منو تيغو توو گردن نهادن

در اين حيرت خم از ابرو گشادن

منو آتش توو خود را شكستن

فضاي سينه را آينه بستن

بگيري گر گريبان جهان را

تواني يافت اسرار نهان را

 

 

محمد رضا آغاسی

برچسب ها : ,

موضوع : ساقی, | بازديد : 493