تبلیغات اینترنتیclose
ز جنوب و غرب تا شرق و شمال (محمد رضا آغاسی)
پیچک ( محمد رضا آغاسی)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ز جنوب و غرب تا شرق و شمال

گشته ام در بين اشباح و رجال

کيست تا از مرگ من پروا کند

يا به روي غربتم در وا کند

آب مي جويم وليکن در سراب

کوفه بازار است اين شهر خراب

مي زنم بر گرد آتش بال بال

تا بنوشم شعله مرگ حلال

«مرگ» آغاز جهاني ديگر است

عاشقان را مرگ جاني ديگر است

آن که در خون عشق بازي مي کند

تا قيامت سرفرازي مي کند

اي خداوندان مُـلک عافيت

واليان مسند اشرافيت

من يقين دارم مسلمان نيستيد

چون ولي را تحت فرمان نيستيد

من در اين آشفته بازار شما

پرده بر مي دارم از کار شما

نصرت حق را چو باور داشتم

با علي دست از دهان برداشتم

آه از تزوير خلق دلق پوش

مردم گندم نماي جو فروش

آه از اين، گرگهاي ميش خوار

وين همه مستغني درويش خوار

ياد دارم روزگار پيش را

مردم نزديک دورانديش را

هر که بارش بيش سر در پيش داشت

يک گليم کهنه ده درويش داشت

شيوه همسايگي در پيش بود

نوش در کام همه بي نيش بود

حرص مردم را اسير خويش کرد

خلق را يکباره نادرويش کرد

خلق دلواپس تراز ديروز خويش

سرگردان از يأس هستي سوز خويش

سينه ها در آتش تشويش ها

هفت اقليم است و نادرويش ها

موجهاي خسته سر درگمي

پس چه شد حال و هواي مردمي

از چه رو مردم فريبي مي کنيد

با هم احساس غريبي مي کنيد

اي دل آشوبان زخوف و اضطراب

چرخد از خون شما، هفت آسياب

اي شرارت پيشـِگان هرزه گرد

در کجا بوديد هنگام نبرد

در کجا بوديد وقتي جنگ بود

عرصه بر شيران عالم تنگ بود

اي کمند اندازها از پيش و پس

توسن سرکش نگردد رام کس

دام بر چينيد ما مرغ دليم

ماهي گرداب و دور از ساحليم

مابه صيد طور مولا رفته ايم

در پناه او به بالا رفته ايم

يوسف والا زکنعان دور کرد

چشم ظاهربين ما را کور کرد

ليک چشم باطن ما را گشود

هر چه را ديديم جز مولا نبود

گفت فحشا در کجا آيد پديد

گفتمش در کوچه هاي بي شهيد

بي شهيدانند بي سوزو گداز

بر سر سجاده هاي بي نماز

بي شهيدان را غم ليلا کجاست

سوز و اشک و آه و وايلا کجاست

کوچه ما بوي مجنون مي دهد

بوي اشک و آتش و خون مي دهد

بوي مجنون مست مي سازد مرا

در پي ليلي مي اندازد مرا

نام ليلي بردم، آرامم گريخت

هفت بندم بند بند از هم گسيخت

شيعيان فرهنگ عاشورا چه شد

پرچم خون رنگ عاشورا چه شد

کيست تا پرچم به دوش خون کشد

شيعه را از خواب خوش بيرون کشد

گفت مولا کل ارض کربلا

شيعه يعني غربت و رنج و بلا

شيعه بي درد زخم بي نمک

بس کن اين يا لـَيتـَني کـُنتُ مَعَک

کربلا غوغاست، ساز و برگ کو

ظهر عاشوراست، شور مرگ کو

کربلا گفتم کـَران را گوش نيست

ورنه از غم بلبلي خاموش نيست

بلبلان چهچه ز ماتم مي زنند

روز و شب از کربلا دم مي زنند

هر نظر بر غنچه اي تر مي کنند

يادي از غوغاي اصغر مي کنند

گفت بابا بي برادر مانده اي

بي کس و بي يار و ياور مانده اي

گر تو تنهايي بگو من کيستم

اصغرم اما نه اصغر نيستم

خيز و اسماعيل را آماده کن

سجده شکري بر اين سجاده کن

اي پدر حرف مرا در گوش گير

خيز و اين قنداقه در آغوش گير

خيز و با تعجيل مي دانم به بر

بر سر نعش شهيدانم ببر

تشنه ام اما نه بر آب فرات

آب مي خواهم ولي آب حيات

آب در دست کمان دشمن است

تير آن نامرد احياي من است

آتش اقيانوس را آواز داد

آخرين ققنوس را پرواز داد

خون اصغر آسمان را سير کرد

خواب زينب را چه خوش تعبير کرد

آه زينب سر به محمل مي زند

کاروان را زخم بر دل مي زند

اي پرستار پرستوهاي من

مرهم زخم تکاپوهاي من

اي زبان صدق و تصديق صفا

اولين بيمار چشمت مصطفي

عصمت زهرا، عزيز مرتضي

در تو جاري رستخيز مرتضي

عصر عاشورا علم در دست توست

کرسي و لوح و قلم در دست توست

غنچه ها را گر چه پرپر کرده ام

کوله بارت را سبکتر کرده ام

ظهر عاشورا که زير خنجرم

دست بگشا سايه افشان بر سرم

شيعه يعني امتزاج نار و نور

شيعه يعني راس خونين در تنور

شيعه يعني هفت وادي اضطراب

شيعه يعني تشنگي در شط آب

کيست اين ساقي که بي دست آمدست

کز سبوي تيغ سر مست آمدست

آب گفتم سينه ها بي تاب شد

خيمه ها از آه و آتش آب شد

آب گفتم تشنگي بيداد کرد

کودکم بي تاب شد فرياد کرد

بر زبانش شعله آه و عطش

شد زتير کين گلويش آبکش

آفتاب از روي زين افتاده است

مشک آبش بر زمين افتاده است

 

 

محمد رضا آغاسی

برچسب ها : ,

موضوع : عاشورا, | بازديد : 597