تبلیغات اینترنتیclose
آن شب كه بتان نماز خواندند (محمد رضا آغاسی)
پیچک ( محمد رضا آغاسی)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

آن شب كه بتان نماز خواندند

مارا به حريم راز خواندند

بر كف كف و بر لبانشان كف

از دلبر دلنواز خواندد

دستي به در نياز برديم

با غمزه خود به ناز خواندند

مطرب به ره عراق ميزد

در گوشه اي از حجاز خواندند

ما شيعه آل مصطفي ايم

آينه كربلا نماييم

اي تشنه شهيد سر بريده

دل از سر و از پسر بريده

در ظهر عتش مگر چه ديدي

كز جام جهان نظر بريدي

اي آب حيات دين احمد

اي كشتي امت محمد

تو نوح تمام ما سوايي

تاج سر عرش كبريايي

حب تو اقامه نماز است

ذكر تو همم آره دلنواز است

اي ناز تو بهترين سرآغاز

چشمي به نياز ما بيانداز

يك چشمه نگر نماز مارا

پر كن قدح نياز مارا

چشم تو شراب خانه ماست

اين مستسي مي بهانه ماست

از روز ازل نياز منديم

بر جام لب تو آزمنديم

اي لعل تو گوهر تبسم

بگشاي لب از سر تبسم

اي راه نماي ره نوردان

مارا خس وخار راه نگردان

سوگند تورا به لن تراني

كين قافله را زخود نراني

تيريم كه بسته بر كمانيم

لطفي كه يه چله در نمانيم

لنگيم فتاده بر كف تور

وز لحظه ديدن تو مسرور

گفتيم كه شعله شجر كو

گفتي كه گدازه جگر كو

آنكس كه زخود عبور دارد

آينه به شمع تور دارد

ماييم غريب و غرق درديم

دنبال تو در كجا بگرديم

در ره گذر اميد و بيميم

در حسرت يك تپش نسيميم

اي زمزمه نسيم برخيز

مارا به هواي خود بر انگيز

اي رايحه تو روح پرور

موج نفس تو نوح پرور

ماييم و هزار موج سركش

دريا دريا خروش وآتش

ماشعله پيچ و تاب داريم

كز داغ تو التهاب داريم

اين شعله هجوم ناله ماست

آبيست كه در پياله ماست

روزي كه به ماپياله دادي

تعليم فغان وناله دادي

جاني كه به ما نواله كردي

ما را به غمت حواله كردي

اي خواجه كه واجب والوجودي

آندم كه كسي نبود و بودي

گفتي كه به ناله مستمندي

بر گريه عاشقان بخندي

خرسندي تو به زاري ماست

چشم تو به اشك جاري ماست

اي اول وآخر زمانه

اي ظاهر غايب از ميانه

خود ميداني كه هرچه هستيم

در دايره از مي تو مستيم

تا از نفست وجود داريم

سر بر خاك سجود داريم

ما را پس از اين محمدي كن

سرخوش به شراب احمدي كن

هرچند دهان بسته داريم

از درد دلي شكسته داريم

ماييم خراب سازش تو

محتاج دمي نوازش تو

هرچند كه سر به سايه نقصيم

لطفي كه ميان خون برقصيم

در فصل به خون تپيدن ما

دستي بگشا به چيدن ما

اي كاش كه در غمت بميريم

كز چشم تو خون بها بگيريم

اي روح مباشران توحيد

سرحلقه ناشران توحيد

اي خال تو نقطه نبوت

اي خط تو مستحق مروت

اي چشم تو چشمه هدايت

جان همه جهان فدايت

اي سايه فكنده بر سر خاك

لولاك لما خلق تو افلاك

فردا كه به حشر ره سپاريم

چشمي به شفاعت تو داريم

اي ساقي باده الهي

سرمست اراده الهي

مارا مددي كه مست گرديم

بيرون ز هر آنچه هست گرديم

تا خرقه عقل را بسوزيم

 

صد شعله ز عشق بر فروزيم

 

ما را به نسيم يا د بسپار

 

خاكسترمان به باد بسپار

 

 

محمد رضا آغاسی

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : حریم راز, | بازديد : 231