تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( محمد رضا آغاسی)
پیچک ( محمد رضا آغاسی)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

ساقی سرمست ما دیوانه نیست

سرگذشت انبیا افسانه نیست

انچه در دستور کار انبیاست

جنگ با مکر و فریب اغنیاست

چیست در انجیل و تورات و زبور

آیه های نور و تسلیم و حضور

جمله ادیان ز یک دین بیش نیست

جز الوهیت رهی در پیش نیست

خانقاه و مسجد و دیر و کنشت

هرکه را دیدم به دل بت می سرشت

لیک در بتخانه دیدم بی عدد

هر صنم سرگرم ذکر یا صمد

یا صمد یعنی که ما را بشکنید

پیکر ما را در آتش افکنید

گر سبک گردیم در اتش چو دود

می توان تا مبدا خود پرگشود

 

 

محمد رضا آغاسی

برچسب ها : ,

موضوع : ساقی سرمست ما, | بازديد : 633

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

تا كي به انتظار تو بنشينم

وقت است تا قيام تو برخيزم

آه اي فروغ ديده مظلومان

بايد به احترام توبرخيزم

وقتي جهان به ذكر تو سرمست است

در هركجا به نام توبرخيزم

من خانه زاد حيدر كرارم

در ظل مصددام تو برخيزم

هرجا كه تيغ فتنه شرر بارد

چون تيغ بي نيام تو برخيزم

عدل است اگر به صور تو سر بر كنم

يا خاك بي حضور تو بر سر كنم

اي قبله قبيله حق جلوه كن

تا ترك قاف و قافله يك سر كنم

اي آفتاب چشمه اي از چشم تو

يك شب نباد بي نظرت سر كنم

انصاف نيست چشمه خورشید را

با چشم روشن تو برابر كنم

از رخ نقاب در افكن كه من

خورشيد را به پاي تو پر پر كنم

تيغي مرا سپار كه از برق آن

اين شوره زار تيره منور كنم

در خون سپاه خسم بد انديش را

از نيل تا فرات شناور كنم

 

محمد رضا آغاسی

برچسب ها : ,

موضوع : قبله قبیله حق, | بازديد : 429

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

ببوسم خاك پاك جمكران را

تجلي خانه پيغمبران را

مرا از غم به مشهد را دور است

اگر چه خواهرت سنگ صبور است

فداي عصمت معصومه گردم

كه ايوانش سراپا غرق نور است

مرغ دلم راهي قم ميشو

در حرم امن تو گم ميشود

عمه سادات سلام العل

روح عبادات سلام العليك

كوثر نوري به كوير قم

آب حيات دل اين مردمي

عمه سادات بگو كيستي

فاطمه يا زينب ثانيستي

از سفر كربلا آمدي

يا كه به دنبال رضا آمدي

من چه كنم شعله داغ تورا

درد وغم شاه چراغ تورا

كاش شبي مست حضورم كني

باخبر از وقت ظهورم كني

كاش جاروكشي صحن نصيبم ميشد

دل من خادم مولاي قريبم ميشد

ميدوني ميخوام چيكار كنم

ميدوني ميخوام كجا برم

ميخوام براي كفترا

يه خورده گندم ببرم

اونجا كه گنبدش طلاست

با کفتراش پر بزنم

دوسش دارم امامه

در خونشو در بزنم

بعضي شبا توخونمون

بابام به مادرم ميگه

ميخوام برم امام رضا

به خدا دلم تنگه ديگه

بابام ميگه امام رضا

مريضا رو شفا ميده

دواي درد مردمو

از طرف خدا ميده

ميخوام برم به مشهدو

يه هفته اونجا بمونم

توحرم امام رضا

نماز حاجت بخونم

بهش بگم امام رضا

مريضا رو شفا بده

دواي درد مردمو

از طرف خدا بده

 

محمد رضا آغاسی

برچسب ها : ,

موضوع : جمکران, | بازديد : 1320

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

علي جان کوفيان غيرت ندارند

که فرمان تو را گردن گذارند

علي جان کوفيان خفت پذيرند

که دامان بلندت را نگيرند

علي جان، کوفيان با کياست

جدا کردند دين را از سياست

به نام دين سرِ دين را شکستند

دو بال مرغ آئين را شکستند

به پيشاني اگر چه پينه دارند

ز فرزند تو در دل کينه دارند

چو بنچاق فدک را پاره کردند

غزالان ِ تو را آواره کردند

شغالان، شيرها را سر بريدند

کبوتر بچـّگان را سر بريدند

 

محمد رضا آغاسی

برچسب ها : ,

موضوع : علی جان کوفیان غیرت ندارند, | بازديد : 490

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مرا دست قضا در چاه انداخت

قدر قصر مرا در مصر پرداخت

خدا داند كه من آگه نبودم

به سير اين تماشاگه نبودم

چه شبها تا سحر بيدار بودم

بساط دل به خاكستر گشودم

گرفتم ساغري از دست مستي

تعالله چه مستي و چه دستي

خروش باده از دست صمد بود

پر از ذكر هوالله احد بود

به سكر عشق تا جايي رسيدم

كه حتي مستي خود را نديدم

هر آنكس اين چنين چشمي گشايد

ببيند آنچه در ديدن نيايد

سليمان يك نظر افكند بر مور

شدم روشن به نور چهارده نور

زبانم شعله شد آهم اثر كرد

شب تاريك كنعان را سحر كرد

نسيم رحمت از مشرق در آمد

سپيده سر زدو ظلمت سر آمد

مرا بايك رسند بيرون كشيدند

جمالم را ولي در خون كشيدند

سپس با ريسمان كفر بستند

به يك درهم حضورم را شكستند

همان قومي كه رويم را خريدند

قباي آبرويم را دريدند

از آن روزي كه در خون پر گشودم

به دار الكفر ممنوع الورودم

اگرچه از ديار خويش دورم

وليكن بر مصيبتها صبورم

اگرچه آبرويم پايمال است

كلامم يوسف مصر كمال است

شبي از روزن زندان درآيد

نشستم تا كه دوري ديگر آيد

كنون در مصر سرگرم نمازم

برآنم تا كه بر كنعان بتازم

زبان تيغ بيرون از تيام است

گهي در سجده گاهي در قيام است

يكي گويد سراپا عيب دارم

يكي گويد زبان از غيب دارم

نميدانم كه هستم هرچه هستم

قلم چون تيغ ميرقصد زدستم

نه دعبل نه فرستغ نه كميتم

ولي كن خاك پاي اهل بيتم

 

محمد رضا آغاسی

برچسب ها : ,

موضوع : شرابی از غدیر, | بازديد : 665

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اي خماران را شرابي سوخته

ما عطشناکيم و آبي سوخته

بي تو در چاهيم و آهي آتشين

دردي از دور و طنابي سوخته

دوش ديدم خيمه هايي را به خواب

شعله گون در پيچ و تابي سوخته

از حرارت سوختم آبي کجاست

چشم حسرت ماند و خوابي سوخته

خشکسالي مي تپد از شش جهت

آسمان دارد سحابي سوخته

ذوالجناح آمد وليکن بي سوار

خسته با زين و رکابي سوخته

کاروان بر باد گويي مي رود

غرق ماتم در نقابي سوخته

مي رود تا شام در بهت غروب

بر سر ِ ني آفتاب سوخته

 

محمد رضا آغاسی

برچسب ها : ,

موضوع : شرابی سوخته, | بازديد : 478

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

اي وطن دختران غيرتمند شيرخوار تو خواهران منند

در تماشاي ظهر آتش و خون خواهرانم برادران منند

خواهرانم برادران غيور شاه غم تشنه خروش شماست

شائن ولعصر عصر عاشوراست ودر اين عصر علم به دوش شماست

خواهرانم حجاب تيغ شماست تيغ خود را زكف نياندازيد

شرف زن به حفظ عصمت اوست خويش را از شرف نياندازيد

در خيابان چهره آرايش نكن

ازجوانان سلب آسايش نكن

زلف خود از روسري بيرون نريز

در مسير چشمها افسون نريز

ياد كن از آتش روز معاد

طره گيسو نده در دست باد

خواهرم ديگر تو كودك نيستي

فاش تر گويم عروسك نيستي

خواهرم اي دختر ايران زمين

يك نظر عكس شهيدان را ببين

خواهر من اين لباس تنگ چيست

پوشش چسبان رنگارنگ چيست

پوشش زهرا مگر اين گونه بود

پدرم گفت پسر جان زن اگر زن باشد

شير در خانه و در كوجه و برزن باشد

پدرم گفت كه اي دخت نكو بنيادم

زلف بر باد نده تا ندهي بر بادم

هدف دشمن سنگ افكن پيشاني ماست

كسب جمعيتش از زلف پريشاني ماست

پدرم گفت گل از رنگ لعابش پيداست

وزن مومنه از طرز حجابش پيداست

 

محمد رضا آغاسی

برچسب ها : ,

موضوع : خواهرانم, | بازديد : 968

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

منو نيمه شبهاي از جنس نور

شرابي زميناي سبز حضور

منو ساقي و ساغري دلپذير

شرابي پر از ذكر غم غدير

شرابي كه بوي علي ميدهد

مرا خلق و خوي علي ميدهد

مرا در گلستان دين مي برد

به گلزار عشق و يقين مي برد

به هر شهر و دياري پا نهادم

به ذكر نام ساقي لب گشادم

كه ذكر نام ساقي عين مستيست

مي وحدت مي ساقي پرستيست

مرا رسواي عالم كرد ساقي

سرا پا شور حالم كرد ساقي

بشارت باد بر رندان سر مست

چنان مستم كه ساقي گيردم دست

شبي از قيد نام ونان گذشتم

وصيتنامه اي با خون نوشتم

نوشتم فقر ارث مادرم بود

كه همچون سايه او بر سرم بود

موحد را لباس فقر زيبد

نه آن دلقي كه مردم را فريبد

لباس فقر كشكول و ردا نيست

تجمل كار مردان خدا نيست

به جان عارفان رند آگاه

نباشد باده جز فقر الي الله

بلوغ خوش نويسي حق نويسيست

مقيد خواني و مطلق نويسيست

خوشا آنان كه از او مينويسند

زخط و خال و ابرو مينويسند

الفبا ريزه خوار مكتب اوست

تمام نقطه ها خال لب اوست

قلم تا وحي را بال و پر آمد

نماز كاتبان سنگين تر آمد

خوش آن كاتب كه در هفتاد منزل

مركب ساخت از خاكستر دل

مركب گر چه در صورت سياهيست

قلم كوبنده جهل و تباهيست

قسم بر آيه هاي سوره تين

منم سرحلقه در دار المجانين

مجانين گرد من پروانه گردند

كه شايد همچو من ديوانه گردند

من آن شمعم كه در مستي بسوزم

بسوزم تا جهاني بر فروزم

من آن شمعم كه خاموشي ندارم

كه سر بر پاي مولا ميگذارم

من آن مستم كه جز مستي ندانم

به جز مستي در اين هستي ندانم

به مستي قبض وبستي در ميان نيست

كه مستان را غم سود وزيان نيست

مرا دست وزبان در رهن ساقيست

كه آن ساقي نظر باز است وباقيست

خوش آن ساقي كه لطفش بي دريغ است

اگر چه ساغرش همسنگ تيغ است

گلوي ساغرش نوش آفرين است

سبوي باورش هوش آفرين است

منم آن رند مست لاابالي

به هرجامش شوم حالي به حالي

گهي دردم گهي درمان دردم

ولي با خوش دائم در نبردم

به عزم نفس خود شمشير بستم

به يك ضربت دل خود را شكستم

من آن آواره تهمت نصيبم

كه حتي در خيال خود غريبم

خروس عرشم اي اهل خرابات

نمي بافم قباي شك وتامات

از آن رو در دوعالم نيك بختم

كه بي دلق و ردا و پوست سختم

به دوشم خرقه كشكول عيب است

كه كشكولم پر از اخبار غيب است

به نامحرم نشايد راز گفتن

زطرززخمه ها با ساز گفتن

نشايد پا نهادن در گليمم

پر جبريل سوزد در حريمم

نمي دانم چه دارم در سر امشب

زدم ديگر به سيم آخر امشب

ز آهم صد هزاران ناله خيزد

بيابان در بيابان لاله خيزد

زموج ناله ام ارش الهي

شود در بحر حيرت همچو ماهي

اگر آهي كشم طوفان برآيد

امان از آتشي كز جان برآيد

بسوزاند زمين و آسمان ر

نگه دارد تكا پوي جهان را

منيت را اگر از خود براني

ببيني آنكه گويد لنتراني

به دنبالش چهل منزل دويدم

زخود بي خود به پاي دل دويدم

كه سالك گر چهل منزل نبيند

حقيقت را به چشم دل نبيند

وصالش هيچ دور از دست رس نيست

نيازي به بيابان جرس نيست

زبانت را به ذكرش منحصر كن

به جاي خويش او را منتشر كن

كه هر نفسي كه حق را بنده گردد

صفات الله در او زنده گردد

بيا اي نفس . حق را بندگي كن

زنورش تا قيامت زندگي كن

ريازت خانه اش نهي تبراست

ضيامت خانه اش امر تولاست

اگر مرد رهي پيش آي زين راه

جسارت كن بگو اني الي الله

منو امرو توو گوش و شنيدن

تماشا خانه اسرار ديدن

منو تيغو توو گردن نهادن

در اين حيرت خم از ابرو گشادن

منو آتش توو خود را شكستن

فضاي سينه را آينه بستن

بگيري گر گريبان جهان را

تواني يافت اسرار نهان را

 

 

محمد رضا آغاسی

برچسب ها : ,

موضوع : ساقی, | بازديد : 490

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

آفتاب شيعه از مغرب درآ

بار ديگر سر زن از غار حرا

يا محمد «لن تراني» تا به کي

اينچنين در پرده خواني تا به کي

از چه رو در پرتو خورشيد وحي

کـُند گرديده است تيغ امر و نهي

بت پرستان ترکنازي مي کنند

با کلام الله بازي مي کنند

تيغ برکش تا تماشايت کنند

تا که نتوانند حاشايت کنند

پاک کن از دامن دين ننگ را

اين عروسکهاي رنگارنگ را

با تو در آئينه ليل و نهار

بازتاب ديگري دارد بهار

کربلا بيت الحرامي ديگر است

حاجيانش را مرامي ديگر است

نيّتش ترک سر و پا گفتن است

در پي اش تکبير در خون خفتن است

از حرم تا قتلگه سعي صفاست

رد پاي اهل بيت مصطفي ست

عيد اضحي، ذبح اکبر را ببين

کعبه در خون شناور را ببين

اي جوانان بني هاشم، چرا

بر نمي داريد تابوت مرا؟

تاک تا کِـي سَر کند در آفتاب

تا ز شاخ و برگ او جوشد شراب

 

محمد رضا آغاسی

برچسب ها : ,

موضوع : آفتاب شیعه, | بازديد : 476

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ز جنوب و غرب تا شرق و شمال

گشته ام در بين اشباح و رجال

کيست تا از مرگ من پروا کند

يا به روي غربتم در وا کند

آب مي جويم وليکن در سراب

کوفه بازار است اين شهر خراب

مي زنم بر گرد آتش بال بال

تا بنوشم شعله مرگ حلال

«مرگ» آغاز جهاني ديگر است

عاشقان را مرگ جاني ديگر است

آن که در خون عشق بازي مي کند

تا قيامت سرفرازي مي کند

اي خداوندان مُـلک عافيت

واليان مسند اشرافيت

من يقين دارم مسلمان نيستيد

چون ولي را تحت فرمان نيستيد

من در اين آشفته بازار شما

پرده بر مي دارم از کار شما

نصرت حق را چو باور داشتم

با علي دست از دهان برداشتم

آه از تزوير خلق دلق پوش

مردم گندم نماي جو فروش

آه از اين، گرگهاي ميش خوار

وين همه مستغني درويش خوار

ياد دارم روزگار پيش را

مردم نزديک دورانديش را

هر که بارش بيش سر در پيش داشت

يک گليم کهنه ده درويش داشت

شيوه همسايگي در پيش بود

نوش در کام همه بي نيش بود

حرص مردم را اسير خويش کرد

خلق را يکباره نادرويش کرد

خلق دلواپس تراز ديروز خويش

سرگردان از يأس هستي سوز خويش

سينه ها در آتش تشويش ها

هفت اقليم است و نادرويش ها

موجهاي خسته سر درگمي

پس چه شد حال و هواي مردمي

از چه رو مردم فريبي مي کنيد

با هم احساس غريبي مي کنيد

اي دل آشوبان زخوف و اضطراب

چرخد از خون شما، هفت آسياب

اي شرارت پيشـِگان هرزه گرد

در کجا بوديد هنگام نبرد

در کجا بوديد وقتي جنگ بود

عرصه بر شيران عالم تنگ بود

اي کمند اندازها از پيش و پس

توسن سرکش نگردد رام کس

دام بر چينيد ما مرغ دليم

ماهي گرداب و دور از ساحليم

مابه صيد طور مولا رفته ايم

در پناه او به بالا رفته ايم

يوسف والا زکنعان دور کرد

چشم ظاهربين ما را کور کرد

ليک چشم باطن ما را گشود

هر چه را ديديم جز مولا نبود

گفت فحشا در کجا آيد پديد

گفتمش در کوچه هاي بي شهيد

بي شهيدانند بي سوزو گداز

بر سر سجاده هاي بي نماز

بي شهيدان را غم ليلا کجاست

سوز و اشک و آه و وايلا کجاست

کوچه ما بوي مجنون مي دهد

بوي اشک و آتش و خون مي دهد

بوي مجنون مست مي سازد مرا

در پي ليلي مي اندازد مرا

نام ليلي بردم، آرامم گريخت

هفت بندم بند بند از هم گسيخت

شيعيان فرهنگ عاشورا چه شد

پرچم خون رنگ عاشورا چه شد

کيست تا پرچم به دوش خون کشد

شيعه را از خواب خوش بيرون کشد

گفت مولا کل ارض کربلا

شيعه يعني غربت و رنج و بلا

شيعه بي درد زخم بي نمک

بس کن اين يا لـَيتـَني کـُنتُ مَعَک

کربلا غوغاست، ساز و برگ کو

ظهر عاشوراست، شور مرگ کو

کربلا گفتم کـَران را گوش نيست

ورنه از غم بلبلي خاموش نيست

بلبلان چهچه ز ماتم مي زنند

روز و شب از کربلا دم مي زنند

هر نظر بر غنچه اي تر مي کنند

يادي از غوغاي اصغر مي کنند

گفت بابا بي برادر مانده اي

بي کس و بي يار و ياور مانده اي

گر تو تنهايي بگو من کيستم

اصغرم اما نه اصغر نيستم

خيز و اسماعيل را آماده کن

سجده شکري بر اين سجاده کن

اي پدر حرف مرا در گوش گير

خيز و اين قنداقه در آغوش گير

خيز و با تعجيل مي دانم به بر

بر سر نعش شهيدانم ببر

تشنه ام اما نه بر آب فرات

آب مي خواهم ولي آب حيات

آب در دست کمان دشمن است

تير آن نامرد احياي من است

آتش اقيانوس را آواز داد

آخرين ققنوس را پرواز داد

خون اصغر آسمان را سير کرد

خواب زينب را چه خوش تعبير کرد

آه زينب سر به محمل مي زند

کاروان را زخم بر دل مي زند

اي پرستار پرستوهاي من

مرهم زخم تکاپوهاي من

اي زبان صدق و تصديق صفا

اولين بيمار چشمت مصطفي

عصمت زهرا، عزيز مرتضي

در تو جاري رستخيز مرتضي

عصر عاشورا علم در دست توست

کرسي و لوح و قلم در دست توست

غنچه ها را گر چه پرپر کرده ام

کوله بارت را سبکتر کرده ام

ظهر عاشورا که زير خنجرم

دست بگشا سايه افشان بر سرم

شيعه يعني امتزاج نار و نور

شيعه يعني راس خونين در تنور

شيعه يعني هفت وادي اضطراب

شيعه يعني تشنگي در شط آب

کيست اين ساقي که بي دست آمدست

کز سبوي تيغ سر مست آمدست

آب گفتم سينه ها بي تاب شد

خيمه ها از آه و آتش آب شد

آب گفتم تشنگي بيداد کرد

کودکم بي تاب شد فرياد کرد

بر زبانش شعله آه و عطش

شد زتير کين گلويش آبکش

آفتاب از روي زين افتاده است

مشک آبش بر زمين افتاده است

 

 

محمد رضا آغاسی

برچسب ها : ,

موضوع : عاشورا, | بازديد : 587

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد